يادداشت‌های ادبی


:: از ابوالفضل نظری ::

2
مستی نه از پياله نه از خم شروع شد
از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد

آيينه خيره شد به من و من به آينه
آنقدر «خيره» که تبسم شروع شد

خورشيد ذره بين به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد

وقتی نسيم آه من از شيشه ها گذشت
بی تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يک
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگويم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پايان گرفت کار
تا گفتم السلام عليکم... شروع شد

:: از مسلم فدایی ::

2
«به ياد معلم شهيد شريعتی»

همین گناه تو بود؛ ایستاده پر زدنت
هراس داشت زمین از پرنده‌تر شدنت

به کوه می‌برمت تا مگر چو ابراهیم
بیافرینمت از روی پاره‌های تنت
ولی چه فایده وقتی به سنت دیرین
غریب‌کش شده‌ای لای پرچم وطنت

به خاک می سپرم تا در آخرین لحظات
یواش دست نهد بر جراحت بدنت

شبانه آمده‌اند و لباس دوخته‌اند
عروس‌های جهان از سپیدی کفنت

که عطر خاطره‌های تو را بیفشانند
اگر به رقص درآیند مثل پیرهنت

به عشوه بر لبشان نام توست؛ پاشو ببین
که یکصدا همه نی می‌زنند با دهنت

:: از جناب شیخ اجل سعدی شیرازی ::

2
دوست مشمار آنکه در نعمت زند
لاف یاری و برادرخواندگی

دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان‌حالی و درماندگی

:: از ابوالفضل نظری ::

2
اینم تحفه‌ای از دوست خوب و عزیزم...


از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شايد به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق «رجيم» و «رحيم» نيست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

H   O   M   E

پنجره شعر